تبليغاتX
باب اسفنجی
وقتی تو نیستی...
زین دو هزارن من و ما این عجبا من چه منم؟

گوش بده عربده را دست منه بر دهنم...!

چونکه من از دست شدم در ره من شیشه منه!

ور بنهی پا بنهم!!!! هرچه بیابم شکنم!!!! ....


پ ن: چشمان پرخونم را نگاه نکن! دوباره سبز خواهم شد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/07ساعت 18:59  توسط باب اسفنجی | 
نمی دونم حس شما از دیدن این عکسا چیه؟

اما من واقعا این نگاه هارو هیچ وقت فراموش نمی کنم....

رابرت دنیرو

داستین هافمن

بروس ویلیس

آلبرت انیشتین

منوچهر نوذری

آلپاچینو


پ ن :

۱- بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد! نه در آن چیزی که به آن می نگری!!!

۲- این پست ادامه داره

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/05ساعت 0:18  توسط باب اسفنجی | 

وقتی چیزی برای از دست دادن نداشتم، همه چیز را بدست آوردم! وقتی فرو گذاشتم کسی را که بودم، خود را یافتم. وقتی خفت را شناختم و اما باز به راهم ادامه دادم، فهمیدم در انتخاب سرنوشت آزادم. نمی دانم، شاید بیمارم! شاید زندگی مشترکم رویایی بود که تا وقتی بودم نفهمیدش! می دانم می توانم بدون او زندگی کنم، اما دلم می خواهد دوباره ببینمش... تا به او چیزی را بگویم که هرگز نگفتم:

"تو را بیشتر از خودم دوست دارم!"

اگر بتوانم این را بگویم می توانم در آرامش به راهم ادامه بدهم... چرا که این عشق رستگارم کرده است.

قسمتی از متن کتاب زهیر- نوشته پائلو کوئیلو

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/28ساعت 0:50  توسط باب اسفنجی | 
سلام

بدون هیچ حرفی ۲ تا رباعی می ذارم

خوشحال میشم نقدش کنید

۱-

با قصه ای عاشقانه خوابم کردی

نقاش شدی نقش برآبم کردی

دیر آمدی و زود دلم را بردی

لعنت به تو که خانه خرابم کردی...

 

۲-

دیوانه ی گیسوی پریشان شد و رفت

آواره ی نغمه های باران شد و رفت...

"یک بقچه دل شکسته" سهمش این بود!

طوفان غمت وزید و ویران شد و رفت...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/23ساعت 16:15  توسط باب اسفنجی | 
 


پ ن : شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/20ساعت 12:7  توسط باب اسفنجی | 

سلام- روز دانشجو را که گذشت تبریک می گم.

لطفا این داستان رو نقد کنید. کامل و با دقت. مرسی مرسی مرسی

 

اگر نظر شما را راجع به انتخاب بهترین زوج بازیگر دنیا بپرسند  شاید بگویید کاترین زتا جونز و مایکل داگلاس یا آنجلینا جولی و برات پیت و شاید هم نیکل کیدمن و تام کروز و یا هر زوج پیر و جوان دیگری در هالیوود. اما از آنجا که من معتقدم همیشه هم مرغ همسایه غاز نیست راه دور نمی روم و یک کاندیدای وطنی را شایسته این عنوان می دانم! بهترین زوج بازیگری که در تمام عمرم دیدم کسانی نیستند جز فخری خانم و شوهرش حاج محمود که حالا شده محمود خله و یک ملت را اسکل خودشان کرده اند و رکورد دار سیاهکاری و شامورتی بازی در شعاع هزاران کیلومتری اطراف من هستند. این نقاشان حرفه ای تابلوهای بسیار نفیس و جلوه های بدیعی با رنگ کردن خلق الله از خود به جا گذاشته اند و تنها کسانی که گول این شیادان حقه باز را نخورده اند بنده ی حقیر و جناب باری تعالی می باشیم که البته در مورد دوم زیاد اطمینان ندارم.

از وقتیکه آن مردیکه کلاه بردار صدها میلیون پول بی زبان مردم را به بهانه ی ساختن مجتمع فرهنگی مذهبی بالا کشید و داستان سر هم کرد که موقع تحویل پول به بانک یک از خدا بی خبر تمام هستیش را به زور و بعد از درگیری بسیار زیاد و عملیات خیلی بالاتر از خطر و کوفتن ضربات مرگ آور به سر حاج محمود از او گرفت و خودش را به خل و چلی زد و زن حقه بازش هی تا مدتها آبغوره گرفت که شوهر فرزانه اش به این حال و روز افتاد, سالها می گذرد!

فخری خانم که زمانی برای خودش کیابیایی داشت و در کارنامه ی شایستگی هایش مرسدس بنز کلاسیک سفارشی مدل 74 و طویل ترین سفره ی افطاری که هیچ گاه در کتاب رکوردهای گینس ثبت نشد و سالی چند مرتبه سفر به سوریه و مکه و بعضا جزایر دور افتاده ی قناری  و سواحل نچندان زیبای بارسلونا را به صورت درخشانی دیده می شد ، حالا به صرافت افتاده بود تا بتواند آخر شبی برای خودش و دختر بدبختش حنانه که از قضا اصلا از قماش آنها نبود و خیلی هم آبرودارو با کمالات بود لقمه نانی برای سق زدن پیدا کند و پروژه ی سیاهکاری به نحوه اکمل و اتمم پیش برود! از همه اینها جالبتر مرد شماره یک میدان محمود خله بود که اصلا اطلاع دقیقی از اینکه آخرین بار چه خورده و کجا و در کدام سنه ی دور به حمام رفته در دست نبود. حاج محمود که معمولا به رنگ سبز علاقه ی وافری داشت همکنون با هاله ای سبز رنگ به دنبال خود حرکت می کرد که هر بیننده ای را به یاد دنباله دارهای سرگردان در فضا می انداخت. این هاله متشکل بود از انواع و اقسام جانداران میکروسکوپیک و ماکروسکوپیک و ذرات  معلق غیر قابل شناسایی و انواع بیومکانیزم های میکروبی به همراه بوی خاصی که شبیه به هیچ یک از بوهای دیگر نبود. حرکت محمود خله در محل به سرعت قابل شناسایی بود و مردم به جای اینکه خود را از شر آن حجم معتنا به کثافت و آن بوی نافذ افسانه ای رها کنند برایش دل می سوزاندند و دست نوازشی به همان قسمت فرورفته ی سرش که ناشی از آن عملیات کذایی بود می کشیدند و سیل کمک های مالی و جنسی بود که به طرف خانه شان سرازیر    می شد.

حاج محمود که سابقا صدای خیلی براگیر و دلنشینی داشت و در مجالس روضه معمولا اشک مردم را در  می آورد حالا هم که تغییر کاربری داده بود نه تنها وظیفه ی خطیرش را فراموش نکرده بود بلکه به نحو احسنت و کامل تر از گذشته به همراه رعایت کلیه ردیفهای دستگاه دشتی و با چاشنی نیلبک آواز معروف "هی دل آن دلش" را می خواند که معمولا کلمات این آواز از رقم 10 تجاوز نمی کرد و مدام سوزن محمود روی قسمت غریبی و بیکسی گیر می کرد و تا شب بساط اشک و آه مردم به راه بود و این هم کمک خرج قابل توجهی برای هزینه های بالای زندگیشان بود که به قول فخری خانم فقط ماهی چند میلیون تومن خرج همان تورفتگی جمجمه می شد و مدام دکترها هی قطع امید می کردند و با چرب کردن سیبیل صنف اطبا امیدهای جدیدی از مشرق آسمان دل فخری خانم طلوع می کرد!

هنر محمود آقا فقط به همینجا ختم نمی شد. این استاد بی بدیل نقاشی و بازیگری و ایضا موسیقی تبحر فراوانی در نواختن آلات بادی و کوبه ای همچون ملودیکا, آکاردئون و انواع تمبک و دایره از خود نشان   می داد. با این تفاوت که انتخاب موسیقی و ملودی وابستگی تنگاتنگی به شرایط اجتماعی و محیطی و حتی آلودگی هوا داشت! مثلا در روزهایی که هوا آفتابی بود و مردم دلخوشتر به نظر می رسیدند و خنده روی لب های بعضی از آنها دیده می شد سوزناکی شعر ها و آهنگها به قدری بود که جدول های کنار خیابان را هم به گریه می انداخت و در روز هایی که آلودگی از حد مجاز می گذشت ودیدن چهره گریان مردم کار نچندان مشکلی بود آهنگهای تم شادتری داشتند. با این رویه ی هوشمندانه هم تنوع کار رعایت می شد و دل محمود آقا از یکنواختی کارش نمی پوسید و هم شناسایی او با آخرین مدلهای لباس تکدی گری و موسیقی متفاوت در محل های احیانا تکرای عملا غیر ممکن می شد!

از دیگر شیرینکاری های محمود آقا اجبات مزاج ایشان در محل های نامناسب نظیر جوی آب جلوی دبیرستان دخترانه, نانوایی آقا تیمور و صف شیر بقالی جدید محل و حتی گاهی روی اعصاب من بود!

مردم ساده و یا به بیان دیگر احمق محل نه تنها از دیدن این مناظر مشمئز نمی شدند بلکه آب بود که از چشمها و بعضا بینیهایشان راه می افتاد و برای این بنده ی مخلص خدا از درگاهش طلب شفای عاجل می نمودند. از همه جالبتر همدردی زنهای محل با فخری خانم بود که اورا دل داری می دادند و مدام می گفتند "فخری خانم جون ایوب هم بنده صالحی بود که خدا می خواست امتحانش کنه" و مدام به او اطمینان بازگشت روزهای پر شوکت گذاشته را می داند و فخری خانم هم مدام گریه می کردو آب دماغش را گاهی با چادر خودش و گاهی با اموال دولتی و شخصی دیگران پاک می کرد و در دل به خریت مردم قهقه می زد و دو دستی دلش را می گرفت و از خنده روی زمین بهشتی که برای خودش تصور می کرد ریسه می رفت!

عمق فاجعه به همینجا ختم نمی شد! برای نمونه یک روز که بعد از 2 ساعت دوش گرفتن و اتو زدن مو و خوش تیپ کردن, خودم را برای دیدن لیدا آماده می کردم و تصور قیافه ی هیجانزده او و دوستان افاده ایش بعد از دیدن آن پالتو و دست بند گران و ماشین نسبتا شیک - که البته همه عاریه ای بودند- برایم لذت بخش و رویایی بود، اولین و آخرین اشتباه عمرم را مرتکب شدم. برای اینکه بتوانم در خرید گل از گلفروشی محل که سابقا در دبیرستان نوچه ی من بود تخفیف حسابی بگیرم یه لحظه از ماشین پیاده شدم و دست محمود خله را به استواری کوه روی شانه ام حس کردم که قبل از آنکه روی پالتو خزدار به آن گرانی جا خوشکند حدود دو ساعتی در یکی از سوراخهای دماغ کریحش خوب خیس خورده بودو حالا به همراه هاله ای به رنگ سبز لجنی چنان چسبیده بود که حتی دوقولوهای بهم چسبیده هم آنقدر به استحکام پیوند بینشان مطمئن نبودند!

دنیا روی سرم آوار شد! ترجیح می دادم به جای برخورد با محمود آقا و دنباله ی سبز رنگش به ستاره ی دنباله داری هالی که 70 سال یکبار از کنار زمین می گذرد برخورد می کردم و تمام قلوه سنگ هایش بدون استثنا توی سرم خرد می شد اما این تراژدی وحشتناک اتفاق نمی افتاد! حجم و سرعت آدرنالینی که به جای خون توی رگ هایم جریان داشت را نمی شد اندازه گیری کرد چنان مشتی تو دماغش کوباندم که بیچاره با انجام یک سری حرکت آکروباتیک و چند پشت وارو و آفتاب مهتاب به داخل جوی کنار خیابان سقوط کرد و وقتی با کمک اهالی محل بلند شد خون بود که از دماغش مثل آبشار جاری بود و تمام لباس هایش را بعد از مدتها می شست! راستش از این کار شرمنده شدم و دلم برایش خیلی سوخت چون فقط کسانی که در این حالت از من مشت می خورند می داند چرا با اینکه اسمم محمد است در محله پدری مرا مشتبا صدا می کنند.

این حرکت شنیع و جنایت غیر قابل جبران من از حمله آمریکا به عراق هم سنگین تر تمام شد و فقط کم مانده بود اهالی محل به خونخواهی آقا محمود پلاکارت GO AWAY YANKI برایم بنویسند و عروسکم را توی محل آتش بزنند. حتی پدر و مادر و برادر کوچکترم با مر سرسنگین شده بودند. از همه بدتر رسیدن خبر به لیدا بود البته از نوع یک کلاغ 40 کلاغیش و باعث شد تمام آنچه که رشته بودم پنبه شود و کیس به آن دافی بپرد و هیچ وقت در زندگی خودم را برای ایم مسئله نبخشم.

تمامی این مشکلات و مصائب از جانب یک نفر آب می خورد که آمار همه ی زندگیش را داشتم و صرفا به دلیل نجابت چیزی نگفته بودم! البته صرفا هم دلیل این سکوت سنگین و طولانی این نبود! معمولا هر شکارچی هر چقدر هم که قوی و باهوش باشد طعمه ی شکارچی دیگری می شود و سکوت من آرامشی بود که قبل از هر طوفان سهمگینی انتظار می رفت!

تصور قیافه ی مردم موقعی که می فهمیدند چند سال آزگار به صورت دسته جمعی سرکار بوده اند برایم جالب بود. کله آقا محمود نه براثر اثابت ضربه چماق بلکه به دلیل تصادفی که صبح همان روز موقع رفتن به بانک کرد شکسته بود. مردیکه مفت خور همان موقع به فکر افتاده بود داستانی سرهم کند و 1 تومنش 10 برابر بشود و جریان را با فخری هماهنگ کرده بود و چند روز بعد تمام پول ها به دلار چنج شده بودند و برای سرمایه گذاری در پروژه ساختمان سازی در دبی به حساب یکی از دوستان من که از قضا مدیر عامل همان شرکت بود واریز شده بودند. از طرفی موقعی که با گریه و زاری خودم را به بیمارستان رساندم و دکتر را مجاب کردم که دلم دارد از غصه می ترکد برای حال پدر زن عزیزتر از جانم آقا محمود، دکتر که مرد باحالی بود و از چرب کردن سبیل لذت می برد تمام اطلاعات پزشکی را در اختیارم گذاشت و بمن اطمینان داد که محمود نتنها کاملا سالم است بلکه از ضریب هوشی بسیار بالایی بهره می برد که این مسئله می تواند در زندگی آینده من بسیار مفید و کارگشا باشد!

از همه اینها لذت بخش تر تصور شنیدن جیق های بنفش فخری خانم بود اگر می فهمید محمود آقایش روزهای زوج از ظهر تا دم غروب شیکترین کت و شلوارهای غیر وطنی را می پوشد و حاله ای از بهترین ادکلن های فرانسوی احاطه اش می کند و توی خیابان های اقدسیه با گرانترین کاپریس کلاسیک موجود در کشورچرخ می زند و مدام با صدای ضبط زمزمه می کند وای وای وای پارمیدای من کوش؟!؟! و من       می دانستم پارمیدای اون کوش!!!!

پارمیدا پیرزن سوپر میلیاردری بود که علاقه ی وافری به خریدن برج در جردن و اقدسیه و زعفرانیه داشت و فقط با سه تا از برجهایش که سعادت دیدنشان را داشتم می توانست 1000 تا نو محمود آقا و فخری خانم را بخرد و بفرستد اوراقی! برای همین عشق محمکی بین پارمیدا و آقا محمود پیش آمده بود که سایر مسایل جنبی را بی اهمیت می کرد. مثلا اینکه اسم واقعی پارمیدا افسر بود و تمام پول هایش را از قاچاغ داروهای تاریخ گذشته به جیب زده بود و اینکه دولت و ملت شریف سوئیس چقدر وامدار پول هایش بودند زیاد برای آقا محمود مهم نبود! مهم آنی بود که حافظ علیه الرحمه می فرماید "بنده طلعات آن باش که آنی دارد" و محمود آقا که از زیرکی و باهوشی دست اندیشتین را هم بسته بود آن "آن" را محکم چسبیده بود! البته از آنجا که تقوا هم ملاک دیگر محمود آقا بود! حتما افسر خانم را صاحب تقوای زیادی می دید و مدام به خاطر داشتن یک جفت چشم پاک و دستان خیرو  حالا همچین زن با ایمانی به درگاه خداوند متعال سجده ی شکر می گذاشت.

البته فخری خانم هم دست کمی از محمود آقا نداشت اما در مقابل جانایاتی به این دهشتناکی که فقط از نازیها بر می آمد در مقایسه با او مثل امام زاده بود و حتی می شد به او دخیل هم بست! افتخارات فخری خانم فقط به مسایل مالی خلاصه می شد و هر از چند گاهی چند بسته تراول از محمود آقا می گرفت تا به زنانی که نمی دانست از کجا بعضی چیزها را فهمیده اند کمک هزینه ی سفرهای زیارتی داده باشد البته آنهم کاملا پنهانی و در خفا تا مبادا خدایی نکرده ریا شده باشد!

بگذریم! خوب که فکر می کنم عواملی که باعث موفقیت های من در زندگی می شود هوش زیاد، نکته سنجی، بایگانی بسیار دقیق و مسایل دیگر است که نیازی به بیان آنها نمی بینم! الان سالهاست که از آن اتفاق نامیمون برای خیرین ناحیه و خیلی هم میمون برای فخری خانم، محمود آقا و همینطور من می گذرد. چیزی باعث شده تا اینقدر از زندگی لذت ببرم سوار شدن ماشین های گران قیمت و زندگی در پنت هاوس یکی از برج های افسر خانم و تزریق مقادیر قابل توجهی پول به حسابم به صورت ماهیانه توسط محمود آقا نیست! بلکه زندگی با حنانه است. دختر بسیار زیبا، موقر و با شخصیت محمود آقا که واقعا دوستش دارم و از اینکه هیچ شباهتی به پدر و مادرش ندارد روزی هزار بار خدا را شکر می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/16ساعت 20:6  توسط باب اسفنجی | 

کدام پل, ... در کجای جهان,... خراب شده است که هیچ کس به خانه اش نمی رسد!!!...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/13ساعت 21:33  توسط باب اسفنجی | 
سلام سلام سلا

فقط یه تعداد کمی می دونن چه حسی داره وقتی تا این موقع بیدار باشی و زنده شدن آسمونو کم کم ببینی!

از اونجا که من کلا عاشقه موسیقیم  یه آهنگ خیلی خیلی قشنگ (البته به تعبیر من) از پینگ فلوید به همراه لینک دانلودش براتون می ذارم. وقتی که گوش بدید (مخصوصا اون قستم اعجاب انگیز گیتار الکتریک وسط کار) فک می کنم با من هم نظر بشید

اول لینک دانلود:

http://www.4shared.com/file/140106517/285750d9/14-Hey_you.html

متن:

Hey you, out there in the cold

getting lonely, getting old

can you feel me?

اهای تو که ان بیرون توی سرما ایستاده ای

تو که داری پیر و تنها میشوی

می توانی مرا حس کنی؟

hey you, standing in the aisles

with itchy feet and fading smiles

can you feel me?

اهای تو که در راهرو ایستاده ای

با پاهایی که میخارند و لبخندی که محو می شود

میتوانی مرا حس کنی؟

hey you, don't help them to bury the light

don't give in without a fight.

اهای تو کمکشان نکن که روشنایی را دفن کنند

بدون جنگیدن تسلیم نشو

hey you, out there on your own

sitting naked by the phone

would you touch me?

اهای تو ان بیرون تنها

لخت نشسته کنار تلفن

مرا لمس میکنی؟

hey you, with you ear against the wall

waiting for someone to call out

would you touch  me?

اهای تو  با گوشت که به دیوار چسبیده

در انتظار کسی که صدا بزند

مرا لمس می کنی؟

hey you ,would you help me to carry the stone?
Open your heart, I'm coming home

اهای تو  کمکم می کنی که سنگ را ببرم؟
قلبت را بگشا   دارم به خانه می ایم.

But it was only a fantasy.

The wall was too high,

as you can see.

اما این فقط یک خیال بود

همان طور که می بینید

دیوار خیلی بلند بود

no matter how he tried

he could not break free

and the worms ate into his brain.

هر چقدر تلاش می کرد

رها نمی شد

و کرم ها مغزش را می خوردند

hey you, standing in the road

always doing what you 're told,

can you help me

اهای تو که در جاده ایستاده ای

همیشه هر کاری که بگویند میکنی

می توانی کمکم کنی؟

hey you , out there beyond the wall

breaking bottles in the hall

can you help me?

اهای تو که پشت دیواری

بطری ها را در تالار می شکنی

می توانی کمکم کنی؟

hey you ,don't tell me there is no hope at all

together we stand , divided we fallآ

اهای  تو  نگو که امیدی نیست

با هم می ایستیم  با هم می افتیم...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/06ساعت 6:46  توسط باب اسفنجی | 
سلام

فقط می خاستم بگم این عاشقانه ترین عکسیه که تو تمام عمرم دیدم!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/04ساعت 12:51  توسط باب اسفنجی | 

سلام. متنی که براتون می ذارم از کتاب " نامه های بچه ها به خدا" هست نوشته "دیوید هلر" که از متن نامه های واقعی عینا درآورده. واقعا رو من تاثیر گذاشت!

 لطفا نظرتونو بدید.

1- خدای عزیز:

من فکر می کنم تو باید واقعا باهوش باشی که مذهب را اختراع کردی! با این کار باعث شدی که همه مردم به تو احترام بگذارند و مدام اسم تو را به زبان بیاورند. من هم می خواهم معروف شوم!!!!

با احترام- فرانک (9 ساله)

 

2- خدای عزیز:

تو چند سال داری؟ اگر داستان نوح واقعیت داشته باشد تو باید از همسایه ما آقای گراب هم پیرتر باشی! او خیلی خیلی پیر است!

ناراحت نشوی – تامی( 8 ساله)

 

3- خدای عزیز:

من در یک شهر خیلی مذهبی زندگی میکنم. البته می دانم که تو این را می دانی. می خواهم بدانم آیا شهر نیویورک را اشتباها به وجود آورده ای ؟؟؟ لطفا راستش را بگو بین خودمان می میاند!

با عشق – جامی ( 8 ساله)

 

4- خدای عزیز:

می خواستم اگر اشکالینداشته باشد پیشنهادی بکنم! چرا تو دینهای کمتری به وجود نمی آوری تا مردم باهم بیشتر دوست باشند؟!؟! ما تازگی در مدرسه چیزهایی راجع به جنگهای صلیبی خواندیم!

جانت (11 ساله)

 

5- خدای عزیز:

تو چطور با مریم آشنا شدی؟؟؟؟

اندی (6 ساله)

 

6- خدای عزیز:

از اینکه پدرو ومادر و خواهرم انیتا و پدربزرگ و مادر بزرگی به این خوبی به من دادی از تو متشکرم. آنها واقعا مهربان و فوق الاده هستند! در مورد برادرم فیل تورا می بخشم! فکر می کنم در مورد او نتوانستی کارت را تمام کنی!

سین (12 ساله)

 

7- خدای عزیز:

برای خواهرم یک بلای اضافی داری؟ مثل بلایی که سر مصری های آوردی! او خیلی احمق است.

استانلی (8 ساله)

 

8- خدای عزیز:

پدرم فکر می کند که توست!! لطفا او را به راه راست هدایت کن!!!

وین (11 ساله)

 

9- خدای عزیز:

مادرم کارهای عجیب و غریبی می کند چون دارد پیر می شود! می توانی تعدادی از موهای سفیدش را به رنگ اولش برگردانی؟ این کار تو می تواند خانه ما را به وضعیت عادیش برگرداند. از لطف تو ممنونم!

مایک (9 ساله)

 

10- خدای عزیز:

پدر و مادرم سه سال است از هم جدا شده اند. هیچ کس انسان کاملی نیست! ولی تو چرا ما را انتخاب کردی؟؟؟ ای کاش همه با هم زندگی می کردیم. شاید بتوانی کاری کنی که پدر و مادرم آخر هفته را با هم بگذرانند.

لطفا این کار را بکن.

استفان (11 ساله)

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/30ساعت 15:54  توسط باب اسفنجی | 
سلام سلام سلام

 لطف کنید و این داستان رو برام نقد کنید (هرچند میگن "نرود میخ آهنی در سنگ" ولی شاید باعث پیشرفتم بشه!)- نقدم نمی کنید لااقل نظرتونو بدید.

مرسی مرسی مرسی

موقعیت مناسبی را برای کمین کردن پیدا می کند. کیف چمدانی سیاه رنگش را آرام زمین می گذارد. با دوربین شکاری اطراف را دید می زند. جهت باد احتمالی درصد شانسش را افزایش می دهد. تا عبور کاروان فرصت کافی برای سرهم کردن و قلق گیری اصلحه اش را دارد. جای اسم و درجه نظامیش خالیست. گردنبندش را بیرون می کشد و مدتی به آن خیره می شود. با آرامش و نظم خاصی تنفگ را می بندد. هراز چندگاهی صورتش را تا نیمه بر می گرداند و زیر چشمی اطراف را کنترل می کند. به خودش اطمینان دارد اما خوب می داند کوچکترین اشتباه قوی ترین شکارچی ها را به ناتوان ترین شکارهای تبدیل می کند. خشاب را آرام جا می زند و تنفگ را از حال ضامن خارج می کند. گلنگدن را می کشد و بی حرکت منتظر می ماند. به شماره نفس می کشد. عرق کف دستش را با  ران شلوارش خشک می کند. نسیم ملایمی سکوت اطراف را به هم میزند صدای عبور چرخ چند ماشین توی سنگلاخ حاشیه رودخانه هوشیارترش می کند. به سرعت کتابچه ی کوچکی را از جیبش در می آورد. صفحه ای را باز می کند. چیزی زمزمه می کند و   کتاب    را می بوسد. به گردنبندش خیره می شود و آنرا توی پیراهنش قایم می کند. صدای حرکت ماشین های بلندتر می شود. چیزی نمانده که آنها را ببیند. نفس عمیقی می کشد و دستش را دوباره به شلوارش می کشد. هدف را به راحتی از میان انبوه محافظان می بیند. کاروان به آرامی و با احتیاط در حال حرکت است. دوربینش را دوباره تنظیم می کند. شکار به خوبی دیده می شود.  با  تمرکز اصلحه  را نگه می دارد  و نفسش  را حبس    می کند. مصمم و قاطع به نظر می رسد. انگشتش ماشه را لمس می کند اما قبل از آنکه بتواند حرکتی کند مغزش را می پاشانم!...

غرور و حس قدرت تمام وجودم را احاطه می کند. پیروزمندانه به شکارم لبخند می زنم.

کاروان به سلامت عبور می کند.


پ ن : این عکس رو خیلی دوست دارم

احساس قدرت و آرامش بعد از شکار تو صورتش موج میزنه!

واقعا زیباست و با عظمت! مگه نه؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/29ساعت 16:59  توسط باب اسفنجی | 
سلام

بزرگترین و خاطره انگیز ترین آهنگ عمرم آهنگ My Immortal هست از گروه evanescence که اکثر کاراشونو گوش کردم و تقریبا همشون عالین.

از این آهنگ خاطره های خوب و بد زیادی دارم که بعد از گذشت ۳ سال ذره ای برام کم رنگ نشدن!

پیشنهاد می کنم حتما موزیک ویدئوش رو ببینید.

تقدیم به کسی که به من می گفت : محمد مهربون منطقی!!!

http://www.4shared.com/file/64705198/97da3627/Evenescence_-_My_Immortal__Remix_.html?s=1

Im so tired of being here
از اینجا بودن خسته شده ام
Suppressed by all my childish fears
{انگاری} ترس های کودکی ام متوقفم کرده اند
And if you have to leave
اگر مجبوری که بروی
I wish that you would just leave
امیدواری که همین الان بروی
cause your presence still lingers here
چون حضور تو هنوز اینجا مردد است
And it wont leave me alone
و مرا تنها نمی گذارد
These wounds wont seem to heal
این زخمها خوب شدنی نیستند
This pain is just too real
این درد، زیادی واقعی است
Theres just too much that time cannot erase
انقدر {درد} زیاده که {گذر} زمان هم نمی تونه اون رو از یاد ببره {التیام ببخشه}

chorus:
When you cried Id wipe away all of your tears
وقتی گریه می کردی من تمامی اشکهایت را پاک می کردم
When youd scream Id fight away all of your fears
زمانی که فریاد می کشیدی با تمامی ترسهایت مقابله می کردم
I held your hand through all of these years
در تمامی این سالها دستت را نگاه داشته بودم
But you still have All of me
اما تو هنوز صاحب تمام {وجود} من هستی

You used to captivate me
باید مرا اسیر خود کرده باشی
By your resonating life
با این زندگی پیچیده ات
Now Im bound by the life you left behind
اکنون من با زندگی که تو برای گذارده ای در هم آمیخته ام
Your face it haunts my once pleasant dreams
تو تکرار کننده رویای سابقاً دلپذیر من بودی
Your voice it chased away all the sanity in me
صدای تو روان من را پریشان کرده بود

These wounds wont seem to heal
این زخمها خوب شدنی نیستند
This pain is just too real
این درد زیادی واقعی است
Theres just too much that time cannot erase
انقدر زیاد که حتی {گذر} زمان هم نمی تونه اون رو از یاد ببره {التیام ببخشه}

chorus:
When you cried Id wipe away all of your tears
وقتی گریه می کردی من تمامی اشکهایت را پاک می کردم
When youd scream Id fight away all of your fears
زمانی که فریاد می کشیدی با تمامی ترسهایت مقابله می کردم
I held your hand through all of these years
در تمامی این سالها دستت را نگاه داشته بودم
But you still have All of me
اما تو هنوز صاحب تمام {وجود} من هستی


Ive tried so hard to tell myself that you're gone
خیلی تلاش کردم تا بخودم بگویم {بقبولانم} که تو رفته ای
But though youre still with me
اما هنوز فکر می کنم با من هستی
Ive been alone all along
{در حالی که} از مدتها پیش تنها بوده ام


پ ن : تنهاییم پای خودم... همین که بفهمی خسته ام کافی است!!!...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/22ساعت 23:5  توسط باب اسفنجی | 
۱- همیشه فکر می کردم تام هنکس به چی داره اینجوری نگاه می کنه!!!

یا اینکه مارلون براندو چطور شد گادفادر!

و تنها بودن چه حسی داره...!

و اینکه چی می تونه انقدر به آدم قدرت بده؟!...

 

۲- آخرین باری که بهم دروغ گفتی

... دوستت داشتم

آخرین باری که سرتو انداختی پایین

... دوستت داشتم

آخرین باری که بهم محل نذاشتی و عین یه غریبه از کنارم رد شدی

.... دوستت داشتم

آخرین باری که ترکم کردی...

... دوستت داشتم

....

وقتی بعدها دیدمت و سرت و انداختی پایین و بهم محل نذاشتی و به همه -حتی خودت- دروغ گفتی و خودتو لای جمعیت گم کردی که نکنه خدایی نکرده یه بار نگاهت به نگاهم بخوره...

 بازم دوستت داشتم...

...

مثل اولین بار که دیدمت...

مثل اولین حرف ...

اولین لبخند...

اولین تلفن ...

اولین دست...

اولین بوسه...

اولین بغل...

اولین نگاه...

اولین اشک...

دوستت داشتم!...

مثل همه ی اولینا و آخرینا دوستت داشتم

 و مثل همیشه ترینا.......!!!

 

هرجا هستی موفق باشی

...


 پانوشت:

۱- برای نوشته های ناشی از بی خوابی مفرط از همه معذرت می خام!

۲- به همه دوستام توصیه می کنم حتما Cost away , Godfather و Gladiator رو ببینن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/17ساعت 3:56  توسط باب اسفنجی | 

سلام به همه!!!

این غزل هول هولکی گفتم و نیازمند نقد ها و نظرای شماست!  ممنون میشم نظرتونو بگید (هم فنی و هم سلیقه ای! )

 

تا در هوای شعر هایت نغمه می خوانم

تَن تَن تَتَن تَن تَن تَتَن لبریز بارانم

من بر فراز قله های دور افتاده

پشت غروب یخ زده در هر زمستانم

زخم تبر دارد نگاه سرد و مغرورت

وقتی که بالا می روی تا عمق چشمانم

من پا به پایت آمدم این شهر خالی را

تنها بیا! تنها بیا! تنها بسوزانم...

آتش بزن بر باور این سرو خشکیده

من راست می میرم که از نسل درختانم

حالا که طعم بوسه ات را دیگری خوردست

حالا که اورا شاعری محکم برنجانم!

...

تا در هوای شعرهایت نغمه می خوانم

زیبا ترین! من عاشقت یک عمر ...

 

پانوشت: مصرع دوم و مصرع آخر رو به دلایلی عوض کردم. از همه معذرت می خام.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/11ساعت 22:24  توسط باب اسفنجی | 

سلام به دوستای گل خودم!!!!

بابت غیبت 15 روزم و اینکه قبلشم همچین درست و حسابی نمی اومدم معذرت می خام. آخه درگیر پروژه ی رابو بودم
رابو اسم یه گل هست که تو ارتفاعات رشد میکنه و در واقع یه اسم کردیه که ما رو دخترامون می زاریم!!! و اینکه رابو ماشین دونفره الکتریکی بود که همه قسمتاشو خودمون ساختیم (بدنه- شاسی- تعلیق- کنترل- مدارای الکتریکی و ... ) تا توی مسابقات ملی طراحی خودرو شرکتش بدیم. حالا اینکه مسابقه ها چی شد و چکار کردیم خودش یه داستان دیگس اما رابو ادامه داره و یه گروه به این اسم ثبت کردیم تا مابقی فعالیتهای تحقیقاتیمون رو با این اسم انجام بدیم. در خاتمه از کلیه دوستان اقوام و آشنایان که از نقاط دور و نزدیک قدم رنجه کردن و در مراسم ختم و هفت و چهلم شرکت کردن تشکر می کنم به خصوص خانواده محترم رجبی

خیلی خوشحالم که مدیر این پروژه بودم هرچند یه جورایی به فنا رفتم (به قول مهندس اقلامی-داور مسابقات) ولی تجربه خیلی خوبی بود. یادم رفت بگم پروژه مرهون زحمتای ممجی بود!!!!!!!!   تو پستای بعدی شخصیت ممجی رو تشریح می کنم.


فعلا چنتا عسسسککک از رابو می زارم تا ممجی جونم حالشو ببره و  ج ج از خر شیطون بیاد پایین 

رابو در نگاه کجکی

رابو وارد می شود!!! (راننده حسین معروف به کوالا و نویگیتور همون ممجی جون)


رونمایی رابو تو هتل المپیک (لباس آبیه احسان که کلی حال کرد وقتی "مهدی فوری" رو پیدا کرد!!! و سفیده منم دیگه!!!!) لازمه بگم فامیلی مهدی واقعا "فوری" بود که کلی خندیدیم...

اینم تو همون المپیکه

بچه های گروه جز خودم (محمد جواد اکبری  کارشناس کامپوزیت و الکترونیک و غیره- احسان هیرمندی دستیار ممجی کارشناس سازه - محمد تقوایی مکانیک کلی و جزئی!!!  تعلیق و کنترل - رضا نصیری هماهنگی و خیلی خیلی هماهنگی- حسین روح الله راننده و همش خواب و البته گاهی شارژر روحی- ابراهیم مهدوی پور حراست گروه که یه لحظه بیسیم از دستش جدا نمی شد- و علی مبشر که نقش بانک سامان رو داشت!!! ) البته اینم بگم که از کلمه مهندس برای همه فاکتور گرفتم 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 20:50  توسط باب اسفنجی |