تبليغاتX
باب اسفنجی
دنیای بهتر
۱- همیشه فکر می کردم تام هنکس به چی داره اینجوری نگاه می کنه!!!

یا اینکه مارلون براندو چطور شد گادفادر!

و تنها بودن چه حسی داره...!

و اینکه چی می تونه انقدر به آدم قدرت بده؟!...

 

۲- آخرین باری که بهم دروغ گفتی

... دوستت داشتم

آخرین باری که سرتو انداختی پایین

... دوستت داشتم

آخرین باری که بهم محل نذاشتی و عین یه غریبه از کنارم رد شدی

.... دوستت داشتم

آخرین باری که ترکم کردی...

... دوستت داشتم

....

وقتی بعدها دیدمت و سرت و انداختی پایین و بهم محل نذاشتی و به همه -حتی خودت- دروغ گفتی و خودتو لای جمعیت گم کردی که نکنه خدایی نکرده یه بار نگاهت به نگاهم بخوره...

 بازم دوستت داشتم...

...

مثل اولین بار که دیدمت...

مثل اولین حرف ...

اولین لبخند...

اولین تلفن ...

اولین دست...

اولین بوسه...

اولین بغل...

اولین نگاه...

اولین اشک...

دوستت داشتم!...

مثل همه ی اولینا و آخرینا دوستت داشتم

 و مثل همیشه ترینا.......!!!

 

هرجا هستی موفق باشی

...


 پانوشت:

۱- برای نوشته های ناشی از بی خوابی مفرط از همه معذرت می خام!

۲- به همه دوستام توصیه می کنم حتما Cost away , Godfather و Gladiator رو ببینن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/17ساعت 3:56  توسط باب اسفنجی | 

سلام به همه!!!

این غزل هول هولکی گفتم و نیازمند نقد ها و نظرای شماست!  ممنون میشم نظرتونو بگید (هم فنی و هم سلیقه ای! )

 

تا در هوای شعر هایت نغمه می خوانم

تَن تَن تَتَن تَن تَن تَتَن لبریز بارانم

من بر فراز قله های دور افتاده

پشت غروب یخ زده در هر زمستانم

زخم تبر دارد نگاه سرد و مغرورت

وقتی که بالا می روی تا عمق چشمانم

من پا به پایت آمدم این شهر خالی را

تنها بیا! تنها بیا! تنها بسوزانم...

آتش بزن بر باور این سرو خشکیده

من راست می میرم که از نسل درختانم

حالا که طعم بوسه ات را دیگری خوردست

حالا که اورا شاعری محکم برنجانم!

...

تا در هوای شعرهایت نغمه می خوانم

زیبا ترین! من عاشقت یک عمر ...

 

پانوشت: مصرع دوم و مصرع آخر رو به دلایلی عوض کردم. از همه معذرت می خام.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/11ساعت 22:24  توسط باب اسفنجی | 

سلام به دوستای گل خودم!!!!

بابت غیبت 15 روزم و اینکه قبلشم همچین درست و حسابی نمی اومدم معذرت می خام. آخه درگیر پروژه ی رابو بودم
رابو اسم یه گل هست که تو ارتفاعات رشد میکنه و در واقع یه اسم کردیه که ما رو دخترامون می زاریم!!! و اینکه رابو ماشین دونفره الکتریکی بود که همه قسمتاشو خودمون ساختیم (بدنه- شاسی- تعلیق- کنترل- مدارای الکتریکی و ... ) تا توی مسابقات ملی طراحی خودرو شرکتش بدیم. حالا اینکه مسابقه ها چی شد و چکار کردیم خودش یه داستان دیگس اما رابو ادامه داره و یه گروه به این اسم ثبت کردیم تا مابقی فعالیتهای تحقیقاتیمون رو با این اسم انجام بدیم. در خاتمه از کلیه دوستان اقوام و آشنایان که از نقاط دور و نزدیک قدم رنجه کردن و در مراسم ختم و هفت و چهلم شرکت کردن تشکر می کنم به خصوص خانواده محترم رجبی

خیلی خوشحالم که مدیر این پروژه بودم هرچند یه جورایی به فنا رفتم (به قول مهندس اقلامی-داور مسابقات) ولی تجربه خیلی خوبی بود. یادم رفت بگم پروژه مرهون زحمتای ممجی بود!!!!!!!!   تو پستای بعدی شخصیت ممجی رو تشریح می کنم.


فعلا چنتا عسسسککک از رابو می زارم تا ممجی جونم حالشو ببره و  ج ج از خر شیطون بیاد پایین 

رابو در نگاه کجکی

رابو وارد می شود!!! (راننده حسین معروف به کوالا و نویگیتور همون ممجی جون)


رونمایی رابو تو هتل المپیک (لباس آبیه احسان که کلی حال کرد وقتی "مهدی فوری" رو پیدا کرد!!! و سفیده منم دیگه!!!!) لازمه بگم فامیلی مهدی واقعا "فوری" بود که کلی خندیدیم...

اینم تو همون المپیکه

بچه های گروه جز خودم (محمد جواد اکبری  کارشناس کامپوزیت و الکترونیک و غیره- احسان هیرمندی دستیار ممجی کارشناس سازه - محمد تقوایی مکانیک کلی و جزئی!!!  تعلیق و کنترل - رضا نصیری هماهنگی و خیلی خیلی هماهنگی- حسین روح الله راننده و همش خواب و البته گاهی شارژر روحی- ابراهیم مهدوی پور حراست گروه که یه لحظه بیسیم از دستش جدا نمی شد- و علی مبشر که نقش بانک سامان رو داشت!!! ) البته اینم بگم که از کلمه مهندس برای همه فاکتور گرفتم 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 20:50  توسط باب اسفنجی | 

شب از مهتاب سر میره
تمام ماه تو آبه
شبیه عکسه یک رویاست
تو خوابیدی جهان خوابه
زمین دور تو می گرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو
عجب عمقی به شب داده!
تو خواب انگار طرحی از
گل و مهتاب و لبخندی
شب از جایی شروع می شه
که تو چشماتو می بندی...

تو رو آغوش می گیرم
تنم سر ریزه رویا شه
جهان قد یه لالایی
توی آغوش من جا شه
تورو آغوش می گیرم
هوا تاریک تر می شه
خدا از دست های تو
به من نزدیک تر می شه
زمین دور تو می گرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو
عجب عمقی به شب داده
تمام خونه پر می شه
از این تصویر رویایی
تماشا کن ، تماشا کن
چه بی رحمانه زیبایی

 

آلبوم : معجزه خاموش- داریوش

شاعر : روزبه بمانی

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/10ساعت 14:43  توسط باب اسفنجی | 
۱- روز در چشمان من است! به سفیدی چشمانم نگاه کن!

شب در چشمان من است! به سیاهی چشمانم نگاه کن!

شب و روز در چشمان من است به چشمانم نگاه کن!

پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمت فرو خواهد رفت...

(حسین پناهی)

۲- آه ، پاهاي كثيفي دارم

نمي توانم تميزشان كنم.

پاهاي كثيفي دارم

براي اينكه

مدت زيادي

در خيابان هاي كثيف« با اين و آن »  دست به يقه مي شدم

من با پاهاي كثيف از آنجا مي آيم .

پاهاي كثيفي دارم

كه به آنها افتخار نمي كنم!

پاهايم كثيف اند

ولي نمي توانم از آنها جدا شوم .

شايد كثيف كنم

ملافه هاي تميز و قشنگت را، عزيزكم

با پاهاي كثيفم .

در زنگيم ، در اين دنيا

تنها پاهاي كثيفي دارم .

از ميان تمامي آنچه مي توانستم به دست آورم

تنها پاهاي كثيفي دارم .

شما افكار لطيف و مطبوع داريد

پاهاي كثيفي دارم ،

كه ديگر خيلي دير شده است آنها را تميز كنم .

پاهاي كثيف

كثيف ، به نحوي كه نمي توان آنها را سوهان كرد .

اما عزيزم ، مي داني چيزي كم خواهي داشت

بدون پاهاي كثيف من .

 پاهاي كثيفي دارم

كه نمي توان آنها را به شكل اول در آورد .

پاهاي كثيفي دارم

كه از خود رد كثيفش به جا مي گذارند ،

به همين دليل ، در پي جايي هستم

كه برافروخته نشوم

بخاطر پاهاي كثيفم .

پاهاي بزرگ كثيفي دارم

كه همچنان بزرگ مي شوند

پاهاي كثيفي دارم

آنها هستند كه مرا راه مي برند

اكر زمين قلبي داشت ، مي توانستم احساس كنم

ضربانش را با كف پاهاي كثيفم....

(شل سیلور استاین)

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/04ساعت 3:23  توسط باب اسفنجی | 

...

حالا که نمی رقصی

لااقل آوازی بخوان!

آواز نمی خوانی

     شعری... حرفی...!

حرف نمی زنی... لااقل نگاه کن!

ببین من ِ احمق دیگر دارم به خیال هم التماس می کنم!!!

 (شعر از امیرعباس مهندس)

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/27ساعت 5:1  توسط باب اسفنجی | 
سلام به همه!  ببخشید اینروزا کمتر میام دلیلشو بعدا میگم شایدم بعدا خودتون تو اخبار دیدین!

"مرگ در بعدازظهر"

-  اگه مردي، از پشت اون درخت بيا بيرون تا مختو داغون کنم لويي!!!

- تو جگرشو نداري ماشه رو بكشي!

- جگر دارم اين هوا، از مغز تو گنده تر!

-  توني! تو مغزت اندازه ي فندقه!

بنگ!

-... يكي ديگه ...

بنگ!

-لويي!  توني! شام!

اومديم، مامان!

نوشته ی "پري سيلامين تلينگ"

 میشه احساتونو بگید؟

منتظرم مرسی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت 20:8  توسط باب اسفنجی | 

کهکشان ها کو زمینم؟

زمین! کو وطنم؟

وطن! کو خانه ام؟

خانه! کو مادرم؟؟؟

مادر!!! کو کبوترانم؟...

معنای این هم سکوت چیست؟

من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من؟ ای زمان!!!

کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پایین نیامده بودم...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/20ساعت 6:20  توسط باب اسفنجی | 
سلام سلام سلام

بعد از هزار سال سکوت بلاخره دیشب یه داستان کوتاه نوشتم!!!!

الان خیلی خوشحالم چون از دیشب تا صبح که بیدار بودم چنتا کار از خودم در وکردم و می تونم سریع وبلاگم رو آپ کنم

اولا خواهش می کنم داستان رو بخونید و هر نقدی و نظری راجع بهش دارین بدین. دوم اینکه یه اسم براش انتخاب کنید و حستونو بگید. مرسی مرسی مرسی کلا مرسی دیگه

(بدون اسم)

صاعقه ی بزرگی چشمش را می زند و صدای فروریختن آسمان قدرت تصمیم گیریش را صلب می کند. همه جا را آب گرفته. پاچه های شلوارش تا زانو گلی شده است. فقط صدای نفس زدن خودش را می شنود که بی اختیار تمام شب را دویده است. می داند آنجا را نمی شناسد و راه را گم کرده. مدام خودش را لعنت می کند و غر زدنش با لحنی آمیخته با گریه و التماس به گوش می رسد. انگار در اقیانوسی از باران در حال غرق شدن باشد. باد بخار آبی که از دهانش بیرون می آید را می پیچاند و با خود محو می کند. صدای جیق زنی که تا چند لحظه ی پیش آن طرف تر میان انبود درختان کمک میخواست هنوز توی گوشش صوت می زند. حضور موجودی را پشت سرش احساس می کند. گاهی می ایستد و گاهی با تمام قدرت می دود. حتما شیطان مزدوری را اجیر کرده است که حالا او را تا اینجا میان انبوه درختان بکشاند و در ترسی که از حد توانش خارج است غرقش کند تا در یک لحظه همه چیز تمام شود. پیر مرد همه اینها را می داند. حتی میداند واقعا شبهی او را تعقیب می کند و فقط منتظر یک اشتباه کوچک است. نور ضعیف چراغ قوه اش را به اطراف می اندازد و با دقت همه چیز را زیر نظر می گیرد. به جز صدای باران کوچکترین صدایی شنیده نمی شود. صدای باد گهگاه فضا را پر می کند. اینجا قطعا محل وقوع جنایتی هول ناک است. برق چیزی آن طرف نظرش را جلب می کند و سایه ای رعد آسا ناپدید می شود. نجوای نامفهومی او را صدا می کند و به طرف خود می خواند. ترس تمام وجودش را فرا می گیرد و حالا ناتوان تر از آن است که بخواهد ماجرا جویی کند. باد میان درختان می پیچد و مدام جهت صدای نجوا را عوض می کند. نزدیک و نزدیکتر می شود. بوی خون تازه آمیخته با گل به مشامش می رسد. آنجا قطعا محل وقوع جنایتی هول ناک است شاخه ها به سختی کنار می روند. خشکش می زند! جسد زنی که صدای جیقش او را به اینجا کشانده با تبر قطعه قطعه شده و روی زمین افتاده است. حضور کسی را احساس می کند. موهای پشت گردنش سیخ می شود و گرمای عجیبی همراه با حس ضعف توی شکمش می پیچد و تا گلویش بالا می آید. آب بد مزه ای توی دهانش جمع می شود و با تمام وجود هرآنچه را که خورده بالا می آورد. صدای عق زدن و سرفه های پیاپی او را به خود می آورد. خودش را جمع می کند و فریاد می زند: می دانم آنجایی! بیا بیرون!... اصلحه اش را عمدا توی هوا نشان می دهد و باتردید فریاد ضعیفی می کشد: پلیس! گفتم بیا بیرون! صدای نامفهوم نجوا حالا با خنده ای اهریمنی در می آمیزد. زانوهایش به لرزه می افتند و به زحمت وزنش را تحمل می کنند. با صدای کشیدن گلنگدن هفت تیر وانمود می کند برخودش مسلط شده است. شبهی آن طرف پشت شاخه ها آرام و با وقار لبخند می زند و برق آسا به طرفش می آید. غرش آسمان با صدای شلیک گلوله در هم می پیچد و محو می شود

چیزی درون گلویم گیر می کند. انگار زیر خروارها گل مدفون شده باشم. نمی توانم نفس بکشم و قادر به انجام هیچ حرکتی نیستم. ناگهان از خواب می پرم. باران بی امان می بارد و باد زوزه کشان انبوه درختان آن طرف را به حرکت در می آورد. بوی گل و لای آمیخته با تعفن از گوشه شکسته شیشه وارد اتاق می شود. با آستینم صورتم را که خیس عرق شده خشک می کنم. بطری آب را از یخچال بیرون می آورم و یک نفس سر می کشم. صدای چیزی توی کمد آب را توی گلویم می پراند. آرام و با وقار به در می کوبد... مرا صدا می زند

از انبود درختان آن طرف جنگل هیچ صدایی شنیده نمی شود. آرام می گیرم و به رخت خواب بر می گردم. نجوای توی کمد مفهوم تر می شود و مرا صدا می زند. چراغ اتاق را روشن می کنم و محکم زیر پتویم قایم می شوم. باد دیگر صدای جیق زنی را که التماس می کرد از میان درختان نمی آورد و تیغه خون آلود تبری که تاریکی هوا را بارها و بارها می شکافد. نفسم قطع می شود. آن طرف تر نزدیک جاده صدای بارش باران روی کاپشن نظامی پیر مردی که صورتش له شده است و به زحمت خودش را روی زمین می کشد به گوش می رسد. ضربان قلبم به شماره می افتد. او هنوز زنده است!  صدای توی کمد که دیگر نجوا نیست مرا با تمسخر به طرف خود می خواند و قهقهه اهریمنی اتاق را پر می کند. به طرفش کشیده می شوم بی آنکه توان فرار داشته باشم. صدا عجله دارد و مدام نزدیک شدن صبح را گوشزد می کند. دستگیره در کمد را آرام توی دستم می گیرم و ناگهان در را باز می کنم. درست همانجا که فکر می کردم نشسته است و برق خاصی روی صورتم می اندازد. لبخند کریهی می زند و با چشمانش مسحورم می کند. از جا بلندش می کنم. دسته اش را محکم می گیرم و با دست دیگرم اورکتم را که هنوز بوی خون تازه می دهد از جا لباسی بر می دارم. آن طرف میان انبوه درختان، کاری ناتمام مانده است!...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/14ساعت 15:43  توسط باب اسفنجی | 

سلام سلام سلام

الان یه حس خوبی دارم که می خواهم همرو توش شریک کنم!!!

1- مقدمه -باب اول قصه های من و "اون" : یاد همون روزی افتادم که اولین بار باهاش (اون ناشناسه فقط یه ویژگی داره اون کیف صورتیشه!!!! )و شَرَر (موتورم!) کلی تو شهر چرخیدیم بعدشم رفتیم بالا (بالا اصطلاحیه در کاشان که به منطقه باغ فین و کنار اتوبان و منطقه کوههای درّین و کلاً اون طرف کویر کاشان اتلاق میشه!- فرهنگ باب اسفنجی – اولای جلد دوم). حالا بماند که چقدر اولش از شرر   می ترسید و هی من می گفتم بابا بیخیال شرر عین یه ببر رام می مونه ترس نداره! (تازه یه نفر دیگم عجیب از شرر می ترسه که نمی گم اولِ اسمش مرتضاست و مهندسم هست!!! ) بعدشم که رفتیم اونجا که کولرش خراب بود ناهار خوردیم (خودش می دونه کجارو میگم!)  و کلی راجع به مشکلات جامعه و مسایل اقتصادی و بحران نفت صحبت کردیم بعدش رفتیم تو چاله اسکندرون پشت همون بالا!!! (همون خیابونی که باغ رو به بلوار امام رضا وصل می کنه) البته با سرعت نزدیک 100 کیلومتر (همه کاشونیا می دونن چه حالی می ده!!! خودش به تنهایی یه شهر بازیه)

۲- حالا برمی گردیم به اول داستان. حس خوبم واسه این آهنگه که اسمش هست "بنگ بنگ" و یه نفر که خیلی دوسش دارم (همون اون!!!) بهم دادتش و سادگیش و احساسش واقعا منو تحت تاثیر گذاشت پیشنهاد می کنم دانلودش کنید لینکشو گذاشتم.

bang bang


I was five and he was six                                من پنج ساله بودم و او شش ساله
We rode on horses made of sticks                      تکه چوبی را اسب خود می‌کردیم
He wore black and I wore white                            او سیاه می‌پوشید و من سفید
He would always win the fight                         و همیشه او در مبارزه پیروز می‌شد

Bang bang, he shot me down                            بنگ بنگ، او به من شلیک می‌کرد
Bang bang, I hit the ground                              بنگ بنگ، من روی زمین می‌افتادم
Bang bang, that awful sound                              بنگ بنگ، چه صدای وحشتناکی!
Bang bang, my baby shot me down.                           بنگ بنگ، او مرا از پا در آورد

Seasons came and changed the time                      زمان گذشت و زمانه عوض شد
When I grew up, I called him mine   من بزرگ شدم و او را متعلق به خود می‌دانستم
He would always laugh and say                            او همیشه می‌خندید و می‌گفت:
"
Remember when we used to play?"             یادت هست که با هم بازی می‌کردیم؟

Bang bang, I shot you down                            بنگ بنگ، من به تو شلیک می‌کردم
Bang bang, you hit the ground                           بنگ بنگ، تو روی زمین می‌افتادی
Bang bang, that awful sound                               بنگ بنگ، چه صدای وحشتناکی
Bang bang, I used to shoot you down.              بنگ بنگ، من تو را از پا در می‌آوردم  

Music played, and people sang                  به افتخار من مردم می‌زدند و می‌خواندند
Just for me, the church bells rang.                   و زنگ کلیسا را به صدا در می‌آوردند

Now he's gone, I don't know why                  حالا دیگر او نیست و من نمی‌دانم چرا
And till this day, sometimes I cry                      هنوز هم گهگاه برایش گریه می‌کنم
He didn't even say goodbye                              او حتی از من خداحافظی هم نکرد
He didn't take the time to lie.        حتی حوصله نکرد تا به دروغ هم شده چیزی بگوید

Bang bang, he shot me down                                 بنگ بنگ، او به من شلیک کرد
Bang bang, I hit the ground                                 بنگ بنگ، من  روی زمین  افتادم
Bang bang, that awful sound                              بنگ بنگ، چه صدای وحشتناکی!
Bang bang, my baby shot me down                            بنگ بنگ، او مرا از پا در آورد

http://www.4shared.com/get/66374608/45c573a1/Nancy_Sinatra_-_Bang_Bang__My_Baby_Shot_Me_Down_.html

(موتورم شرر و کلاهم جواد!)

نتیجه اخلاقی:

۱- اصلا راجع به "اون" فکر بد نکنید! آدم کلا باید ناشناس باشه عین "اون" 

۲- من موتورم را خیلی دوست می دارم

۳- اصلا خوب نیست آدم نشونه آشنایشو یه کیفه صورتی بده!!!!!!!!!! (بعضیا بدونن)

۴- کاشون جای باحال زیاد داره فقط باید با اهل حال پرید!

۵- تور کاشان گردی به همراه عبور از چاله اسکندرون با شرر فقط ۲۰۰۰ تومن بدو بدو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت 21:57  توسط باب اسفنجی | 

بعضی وقتا حالت یه جور عجیبیه! اینقدر عجیب که تا ساعت ۴ صبح بیدار بمونی و هی بخوای یه چیزی بنویسی اما بعض تو گلوت گیر کنه و نتونی! اون وقته که یه عکسی که مخصوص این روزا گرفتی رو میذاری که حرفتو بگه! و بالاش می نویسی : بدون شرح!!!

(عکس دریاچه ی مصنوعی پارک شهر- کاشان- ۶ صبح زمستان ۸۶)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/11ساعت 3:59  توسط باب اسفنجی | 

آرام در گوشه ای می نشینم و خودم را جمع می کنم تا کمتر بلرزم, نه از سرمای آبی که بی اختیار سرم را قبل از تمام بدنم خیس کرده و نه از باد سردی که هر نیمه شب "دره ی پریان" را پر می کند. اینجا آرماگاه همه ی خاطره هایم است نباید بلرزم!

همیشه تخته سنگ صافی برای نشستن پیدا می شود و چند تکه چوب بی بضاعت برای گرم شدن یک نفر کافیست...

تمام بدنم به رعشه می افتد. به زحمت فندک را روشن می کنم تا خورده چوب ها بگیرد...

از "دروغ" متنفرم! توکه می دانستی!!! تلفن دیشب به خانم {ع} بشدت توانم را تحلیل می َبَرد. داستانی که برایش سرهم کردی را می گوید و همه ی دورغ هایی که گفتی مرا مشمئز می کند... درون معده ام حس جمع شدن یک مایع سرد پخش می شود.

می دانستی از "دروغ" متنفرم!!! می دانستی به قول خودت "بی غیرت" نیستم و می دانستی برای آزادیت احترام قائلم... عصبانی تر از آنم که سرما خنکم کند! دوباره گر می گیرم و تمام صداهای ضبط شده ات بارها و بارها پخش می شوند. آبی که توی چشمهایم است اشک نیست فقط به خاطر سردی هواست و باد که ناآرامترم می کند.

سراغ نبودم را از خودت بگیر و رفتنم را!!! حالا آزادی که هر دروغ دیگری می خواهی بگویی من که نیستم تا بغض توی گلویم را پر کند و گرمی آغوشم باعث شرمندگیت بشود!!!

خاطرت جمع!

تنها چیزی که به ذهنم می رسد شعر وحیدرضاست با آن حس و حال ِ معصومانه خواندن خودش که حالا تمام وجودم را گرفته...

 

شب آمد که تنها شوم با غمت

نمی بخشمت! نه! نمی بخشمت!!!

من و ظلمت و این شب بی فروغ

تو و چشمهایت، فریب و دروغ

من و سوز سرمای دی... وای نه!

تو گرم هم آغوشی! ای وای نه!

گواه است کم رنگ ِ هر خنده ام

به تاریک ِ تصویر ِ آینده ام

که هر لحظه تاریک تر می شوم

شبی ناگزیر سفر می شوم

لب آلوده زهرتان می روم...

همین امشب از شهرتان می روم...

نمی خواهم آنچه نخواهی شوم

دعا کن فقط زود راهی شوم

دعا کردی و زود راهی شدم

شبی ناگزیر سیاهی شدم

همیشه ترین بودم و عاقبت

حضور ِ هر از چندگاهی شدم!

سرکوچه انگار بن بست بود

ته خط اسیر دوراهی شدم

تو را رود ِ روبه افق آفرید

و من کوره راه ِ تباهی شدم

نشسته به بخت ِ تو دریا و من

در این حوض ِ بی ماه ماهی شدم

پر از هیچ ِ شیرین ِ رویا شدی

پر از کوچ ِ امید ِ واهی شدم

تو خندیدیو من به دریا زدم

تو راحت شدی من که راهی شدم!

...

دوباره غمت! نه نمی بخشمت!

نمی بخشمت! نه نمی بخشمت!

...

من و سوز سرمای دی وای نه!

تو گرم هم آغوشی! ای وای نه!...

دوباره سحر شد شبم با غمت

و من مثل هرروز می بخشمت...


پانوشت: اگه راجع به شعر وحیدرضا نظری داشتین بگید. حتما با ذکر اسم خودتون بهش می گم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/09ساعت 15:51  توسط باب اسفنجی | 
سلام سلام سلام و بازم سلام

۰- معذرت که یه مدت نبودم آخه مشغول کار بودم کجا؟ الان می گم

۱- این یک پیام تبلیغاتی است و از این جور حرفا

۲- من بعد از خوندن کتاب جاناتان مرغ دریای زندگیم عوض شد... و حالا

اگه کسی هواپیمای دو یا چهار نفره خواست به همراه آموزش خلبانی با گواهی بین المللی و اجازه پرواز تو کل دنیا (منجمله ایران) و یا اینکه به ساخت پرنده های بدون سرنشین (هلیکوپتر و هواپیماهای پیشرفته) علاقه داشت باهام تماس بگیره یا ایمیل و یا شماره تلفنشو بذاره ما برای اولین بار تو ایران داریم یه کارایی می کنیم و از همه علاقمندای پرواز دعوت می کنم به ما ملحق بشن چه تو ساخت چه پرواز و چه تدریس

اینم یه عکس قشنگ که من عاشقشم

" عجیب است مرغانی که کمال را به خاطر سفر حقیر می شمارند به کندی نیز به جایی می رسند اما آنان که سفر را به خاطر کمال کنار می گذارند یکباره به همجا می رسند! به خاطر داشته باش جاناتان: بهشت مکان نیست بهشت زمان ندارد! ... بهشت یعنی فن پرواز..."

اینم یه بخش از کتاب بزرگه جاناتان مرغ دریایی اثر ریچار باخ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/05ساعت 11:27  توسط باب اسفنجی | 
سلام. لطف می کنید اگه نقد کنید. این یه کاره قدیمیه اما من خیلی دوسش دارم. مرسی

شبی دلش از زندگی سرد شد

و بعد...

تنش!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/20ساعت 19:56  توسط باب اسفنجی | 

سلام

سلام

سلام و...

سلام

 

تو زندگی لحظاتی پیش میاد که هیچ حرفی برای گفتن نداری و چپ و راست از زمین و هوا برات میاد! نامردی هم که تو کار خدا نیست! دمش گرم وقتی میاد هی میاد و هی میاد و هی میاد تا خفه بشی از بد بیاری!!!.

یه زمانی یه جایی خوندم آدم باید مثه زودپز باشه! که هرچی زیرش داغتر می شه فقط بلندتر صوت میزنه!!!

منم الان دیگه عین زودپز می مونم و فقط دارم صوت می زنم وقتی عشقم بعد از یه ماه این کامنتو برام می ذاره:

سلام
اومدم که بگم دیگه بهم فکر نکنی
به من
به دنیای من
آره
من دیگه نمی بینمت حتی اگر از خورشید هم پر نور تر باشی
خودتو از تو دنیای من بکش بیرون
گذشته رو فراموش کن
به فکر جبران کردن گذشته باش
گذشته ای که هر چند برامون شیرین بود ولی خیلی خرابی به بار اورد
...

دیگه نباید به من و دورانی که با من بودی فکر کنی
باید به فکر چاه های زندگی بود
که با دست خودمون حفر کردیم
محمد بچسب به زندگی
خواهش می کنم.

 

و وقتی کسی که خیلی خیلی بهش احترام می ذارم و به دوستی باهاش افتخار می کنم این اس ام اس رو برام می فرسته:

من نه حال روحیم خوبه نه حال جسمیم! یه مدت طولانی نزدیک به یه عمر نه به من زنگ بزنین نه اس ام اس بدین. هر موقع شدم مثل قبل حتما خبر می دم!!!

نمی دونم غیر از صوت زدن کار دیگه ای ازم برمیاد یا نه؟...

در جواب عشق عزیزم که خواسته فراموشش کنم این شعر وحیدرضای گنجی دوست گلم رو می ذارم که امشب تو کانون خوند و بی اختیار اشک تو چشام جمع شد...

قرار ما سر هر کوچه بعد هر باران

کویر شهر ببیند به خود اگر باران!

ببین چه ساده فراموش می شود پرواز!!

مرا به خلوت گنجشک ها ببر باران

به کودکانگی ِ وحشت از غریبه شدن

قسم به گم شدن خیس گریه در باران

که آسمان ِ گرفتارِ - ابرهای سیاه

به شهر هر خبری میدهد مگر باران

بدون چتر که رد می شوی هوا خوبست

خیال خوبـ ترا کرده خوبتر باران

هنوز لذت رنگین کمان نمی خواهد

کسی که منتظر توست بعد هر باران!...

باشه! قول می دم دیگه پیدام نشه!!! قول می دم همه چیزو فراموش کنم... همه چیزو!...

و در جواب دوست عزیزم که ازم ناراحته فقط سکوت می کنم و بهش قول می دم که دیگه نه اس ام اسی ازم می گیره نه زنگی بهش می زنم تا خاطرش بیشتر از این مکدر نشه!

دوست خوبم! فقط اون روز می خواستم بگم تو بزرگتر از اونی که همچنین مسئله ای تو رو زمین بزنه!

می خواستم بگم معصومیت تو یه دنیا می ارزه و آرزو می کنم به هرچی می خای برسی و همیشه خوشحال باشی.


پانوشت:

 ۱- لطفا اگه نظری راجع به شعر وحیدرضا دارید بنویسید حتما با ذکر اسمتون به خودش می گم.

۲- لطفا اگه این شعرو جایی خوندید اسم شاعرشو بگید.

منتظر نظراتون هستم. مرسی و بازم مرسی...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/16ساعت 1:25  توسط باب اسفنجی |